Saturday, February 28, 2015

بامیان من!

به آزاد فکریِ زنان و مردان بامیان می بالم. گاهی همین حرفی زیبای است "مهم نیست کجا هستی، مهم اینست که چطور هستی". با فقیر(اقتصاد) بودن شان، کاملاً انسانی می اندیشند و دارن، در آن سرزمینِ که هدفِ تروریست، داعش، و طالب قرار دارد، آزادی شانرا تمرین می کنند. 
مرد و زن در کنارِ هم انسانی می زیستند و هیچ ایمانِ شان در خطر هم نیست، چون افکار زیبا مهمتر از هر چیزی دیگریست!
-سومین دور مسابقه اسکی بانوان بامیان امروز 28 فبروری

Bamiyan Tourism Association 

Bamiyan Tourism Association 

Bamiyan Tourism Association  

Bamiyan Tourism Association 

دخترک!پنهان کن خویش را، اینجا افغانستان است

چادرت را محکم ببند!!
لباسهایت پوشیده باشد!!
آرایش هم نکن!!اگر راه دارد زیبا هم نباش
دخترک!پنهان کن خویش را، اینجا افغانستان است.
در دانشگاه هزارن خواستگار داری ولی تنها خواستار یک شب اند، در خیابان صدها راننده ی شخصی داری اما مقصدشان یک مکان خالیست و بس، کمی ک فکرکنی لرزه بر بدنت می افتد!
دخترک؛ اینجا چشم ها گرسنه تر از معده هاست،سیراب شدنشان خیال باطل است، از دید مردم اینجا اگر زیبا باشی هرزه یی، اگر خوش لباس باشی فاحشه یی، اگر اجتماعی باشی خرابی،اگر سرد باشی لابد قیمتت بالاست، بهرحال تو خریدنی هستی خواه نرخ کم خواه نرخ زیاد،دخترک! اینجا زن بودن دل شیر می خواهد، اینجا باید مرد باشی تا بتوانی (زن) بمانی  :-(

"عسل"

Thursday, February 26, 2015

پنجشیر عزیز دراندوه توشریکیم!



"خداوند شهدا را مغفرت کند به خانواده شان صبر جمیل نصیب کند"!!

ابداع شيو های جديد مقاومت زنان در برابر اپارتاييد جنسی

کبرا خادمی

کبرا خادمی
نبشته :زلمی کاوه

زنان معاصر افغان و بويژه نسل جديد به اشکال مختلف عيله رژيم سلطه مقاومت می کنند. رژيم مسلط را که درتلاش است بدنش را به ماشين توليد مثل و ابژه جنسی فروکاست کندرا به مصاف می کشد. يکی ازين شيوه ابداع جديد لباس های است که اعضای جنسی شده تن زن را بر جسته می کند. اين ابداع به مثابه اعلام مقاومت است. مقاومت دربرابر اراده ارتجاع و ماشين سلطه. اين لباس ها امروز در اعتراض به آپارتاييد جنسی بواسطه يک عده از زنان در شهر کابل پوشيده شد.
چنانچه می دانيم بدن مرکز فعل و انفعالات همه چيزی انسان بوده و تمامی فعاليت های بشر با بدن درارتباط است. اما هيچ چيزی به اندازه ی بدن در زندگی بشر جنجال بر انگيز نبوده است. از استثمار در اشکال گوناگون آن گرفته تا توليد مثل، زندانی، سربازی وعشق در بدن و از طريق بدن ماديت يافته است. بدن مورد تقديس قرار گرفته و هم مورد نفرين. بدن چه بدن تصور شده وچه بدنی زيسته درهمه ی حالت ها در مرکز همه چيز بوده و می باشد. برخی ها بدن را به رويا بدل می کنند و عده از بدن سود می برند و گروهی هم از بدن بهره گيری ابزاری انجام می دهند.

اما از آنجا که در افغانستان و خيلی از کشور های جهان بدن زن در اختيار خودش نيست ، اشغال شده است وزن بر آن مالکيت ندارد، اين روش خلاق مبارزاتی شيوه ی نوين از مبارزه با تبعيض است که تاثير نمادين و موثر خواهد داشت.

درود بر شما دختران و زنان خلاق!


Tuesday, February 17, 2015

شعله های آتش


شعلهای آتش با هجوم مردم و انداختن سطل-سطل آب فروکش میکند. جوان لحظهی مینشیند و گویا تکرار میکند که وصیت نامه ام را نوشته ام, آب از سرم گذشته و شاید برای آخرین بار میگوید؛ ن ا م ه. ن ا م ه. وص....ی ت... و با پُشت میافتد, بدن نیم سوخته اش روی زمین وِلو میشود و برای همیشه عشق اش را تنها میگذارد.

خودسوزی یک فروشنده ی تونسی, خیزش عظیم مردمی را بدنبال داشت و بعد از سقوط سلطنت زین العابدین بن علی, آنچه را که بعدها به "بهار عربی" نام اش نهادند, بدنبال داشت. بهارعربی هرچند تحلیل خوشبینانه ی کارشناسان شرق میانه را بهمراه داشت ولی در عمل تغییر چندانی به حال و روز مردم این منطقه بدنبال نداشت؛ هرچند حداقل تونس با سوختن آن مرد, مزه ی دموکراسی را مزمزه کرد.

تجاوز, قتلهای ناموسی, آزارخیابانی و صدها درد از این دست, مردم افغانستان را کلافه کرده است و این بار جوان افغان نه بخاطر تنگنای اقتصادی و دلایل سیاسی بلکه بخاطر تعرض بیشرمانه به نامزد اش خود را به آتش میسپارد تا شاید وجدانهای واکسینه شده ی ما در مقابل این امراض شوم, کمی تکان بخورند و حساسیت نشان بدهند. گمان نمیکنم که جز تعداد اندکی, به آن حساسیت نشان بدهند و تظاهرات فراگیری مانند انچه در ضدیت با " مجله کاریکاتور شارلی ابدو" انجام شد, سازمان دهی کنند.

ما در زمانه ی بدی گرفتار شده ایم. انسانیت ما در زمستانی ترین روزهای کشور, یخ زده و کرخت شده است. کسی فکر نمیکند که انسان, در متونیکه به آن عقیده داریم, جانشین و خلیفه ی خدا در روی زمین است. انسانیت ما ارزش معنوی دارد و کشتن یک شخص, به قیمت گرفتن جانش اش تمام میشود. در جامعه ی ما اما, انسانیت مفهوم واقعی اش را ندارد و باتوجه به کشته شدن همه روزه ی افغانها, وجدان جمعی ما کمتر به عمق این قضایا پی میبرد و اینست که حساسیت ما نسبت به ارزش جان یک انسان و آنچه علت خودسوزی این جوان پنداشته میشود, بی حس و ساکت است. در مقابل اگر کسی در شبکه های اجتماعی و یا کدام جای دگر مثلا بنویسد که " مسی مسلمان شد" همه با بهبه و چهچه آنرا شریک کرده و بال بال میزنند و یا اگر خبر شویم در فلان جای دنیا مثلا شخصی به کتاب ما توهین کرده است؛ بدون اینکه اول دنبال واقعیت و انگیزه آن برویم, بشکل خودجوش تظاهرات ترتیب میدهیم و در و پنجره ی خود و همسایه را شکسته, مکتب را با کتابهایش یکجا به آتش میکشیم و بعد با افتخار میگوییم که ما از حریم اسلام دفاع کرده ایم.

اینکه از کجا شروع کنیم و چگونه وجدانهای واکسینه شده ی ما از خواب غفلت بیدار شوند, هنوز سوالی است که پاسخ جدی ندارد. برای جوان ناکام و هموطن ام شدید متاسفم و نا امیدانه امیدوارم که فرجی شود و ما از این خواب سنگین رهایی یابیم. و همچنان امیدوارم که خودسوزی جوان ناکام هموطن ام نقطه ی عطفی شود, برای نابودی کامل عوامل آن.


بر گرفته از صفحه فیسبوک Dawlatshah Poyesh





Sunday, February 15, 2015

"معلمی که عزیز است"


"معلم عزیز" واقعا چنین است. معلم است و عزیز است. از وقتی اورا می شناسم معلم بوده است. از همان سالهایی که با سقوط طالبان درهای مکاتب باز شده بود و او با جمع کوچک در جایی که آنزمان شهرکابل تمام می شد (پل خشک) معرفت را تهداب گذاشتند. معرفت پیش از آن در پیشاور تاسیس شده بود.
از آن پس، معلم عزیز، با آنکه هر ازگاهی با سیاستمداران دمخور شد و در زمانه هایی چون دوران انتخابات اول دوم و سوم ریاست جمهوری و نیز پارلمانی، تبدیل به کنشگر سیاسی می شد، اما پس از فرو نشینی غایله، به معرفت باز می گشت و "رویش" می شد.
رویش را در روزهایی دیده ام که لبانش از سرما کبود بوده صدایش می لرزیده اما در کلاس های سرد معرفت... در کورس های زمستانی درس می داده.

Tuesday, February 10, 2015

Aziz Royesh

Aziz Royesh, a teacher and activist from Afghanistan, selected among the best 50 teachers in the world. I hope he gets to the next round (best 10) and ultimately the best in the world


وارثین افشار سربه آخور و گوش به فرمان قاتلین افشار!

حادثه افشار فراموش ناشدنی است و نباید فراموش کنیم. باوجود که در جنگ‌ها و قتل عام‌های قدرت طلبی به نام قوم، خیر و نعمت نصیب هیچ قوم و خانواده نشده و نمی‌شود. بل نتیجه اش بی‌چارگی، آوارگی، فقر، گرسنگی، یتیمی و هزارها بدبختی دیگر است.
امادر این روزها در مورد افشار سخن می‌گویند. همه افشار را زخم ناسور می‌دانند و من فاجعه افشار را فریادی آگاهی می‌دانم. اما درد و رنج من تنها از حادثه آن روز افشار نیست. درد ورنج من از عمل کرد بزرگان و مردم امروز است که حادثه افشار را زخم ناسور و درد نا درمان تاریخ می‌خواند و خود را وارثین مطلق افشار می‌دانند اما عاملین افشار را پرستش می‌کنند. 
کسی که آن روز فرمان داد و قتل عام افشار را از دیدگاه انسانی، دینی و سیاسی مجاز خواند، باویرانی و نابود کردن افشار قصرهای فرعونی وکانون فتوا فروشی سربرآورد؛ اما امروز باز ماندگان قربانیان فرمانش را با کمال میل در امورات دنیایی و آخرتی خود عملی می‌کنند. برای من این زخم ناسور تاریخ است. 
به فرمان کسی که آن روز بالای سینه‌های دختران و زن‌های افشار ( خواهران و مادران مان) پربازی شد و نیروهای فاسدش به آنها گروپی تجاوز کرد و از هیچ گونه اعمال غیر انسانی دریغ نه ورزید کرامت انسانی را لگد مال کرد،اطفال و کودکان را با نوک برچه و گلوله سیراب کرد و هرنوع وحشی‌گری را مجاز گفت اما!!! امروز ما نه تنها از چنین کسی نفرت نداریم بلکه او را به عنوان نماینده مطلق خدا در روی زمین می دانیم. 
اگر افشار برای ما زخم ناسور و درد نا درمان و جنایت فراموش ناشدنی است پس باید بدانیم که عاملین افشار نیز برای ما جنایتکار، فاسد و خونخوار است نه فرشته نجات دنیا و آخرت مان. اگر به خون سرخ قربانیان افشار احترام داریم پس بدانیم که قاتلين آنها دشمن نسل امروز و فردای ماست. اگر آن روز فرمانش دروغ، ناروا، جنایت و نیرنگ بود پس باید بدانیم که گفتار امروزش نیز دروغ است. پس حالا وقتش رسیده که سر خود را از آخور چنین مکاران زمین و زمان بیرون کشیم و با چشمان باز به اطراف مان بنگریم و فریاد قربانیان مان را به فراموشی نسپاریم تا قتل عام های دیگری تکرار نشوند. 
ما باید هم جهت باخون سرخ قربانیان افشار حرکت کنیم؛ چون آنها باخط سرخ، راه، حرکت، دوست و دشمن را به ما نشان داد و هرکدامش در آخرین نفس های زندگی‌شان فریاد کشید که به نااهلان اعتماد نکنید که از پشت به شما خنجر خواهدزد پس باید دست از دامن و پرستش قاتلین افشار برداریم تا بار دیگر افشار دیگر را تجربه نکنیم. 
بیست و دوی دلو فریاد آگاهی، سیاسی، مذهبی و فریاد فریب نخوردن با شعارها، چهره‌ها و گفتارهای دروغین!

بر گرفته از صفحه فیسبوک :هاشم هدایت

وحشتکده ای 1995



نویسنده:عبدالله وطندار
وقتی کوچک بودم، پدر خدا بیامرزم با خواهرزاده اش یک بس 302 داشت و هر هفته میان کابل و جاغوری، رفت و آمد می کرد. هر بار که از کابل پس می آمد از مهمانی های دوستان و خویشاوندانش در افشار می گفت. از محبت شان، از مهمان نوازی شان، از ویژگی های زندگی شان که برای من تبدیل می شد به بهترین داستانهای لبریز از تصویرهای زنده، شاد، رنگین و امیدوار کننده.

در نوجوانی، اگر اشتباه نکنم سال 1995 برای اولین بار به کابل رفتم. هیچ خبری از آن تصویرهای رنگین نبود. کابل یک وحشتکده ای واقعی بود. از سر و صورت شهر، وحشت می بارید. ترس و فقر را در هر گوشه ای آن می شد دید و حس کرد.

چیزی به نام افشار اصلا وجود نداشت. افشار مهمان نواز و مهربان به افسانه ها و داستانها پیوسته بود. آنچه را حالا افشار می گفتند، مجموعه ای از دیوارهای ویرانه ای وسیعی بود که در بغل کوهی در خاموشی و سکوت ترسناک، داستان وحشتی را که ساکنینش تجربه کرده بودند ، بازگو می کرد. افشار به دهان باز مرده ای می ماند که تجربه ای وحشت و ترس لحظه ای مرگ را در خودش حفظ کرده بود، و برای بیننده، داستان آن لحظه ای شوم را در خاموشی و سکوت، باز می گفت. با نزدیک شدن به این ویرانه ای وسیع، احساس می کردی، ارواح سرگردان ساکنینش از ویرانه های خانه ها، کوچه ها و محله شان پاسبانی می کردند. چه وحشتی! چه داستان وحشتناکی!

یاد قربانیان بی گناه افشار و جنگهای کابل گرامی باد.

بر گرفته از صفحه فیسبوک:Abdullah Watandar

Tuesday, February 3, 2015

ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻭﻳﮋﻩ ﻧﻤﺎﻳﺶ ﻋﻜﺲ


ﺑﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﮔﺸﺎﻳﺶ "ﺧﺎﻧﻪ ﻧﻤﺎﻳﺶ ﻫﻔﺖ ﺑﺮﮒ ﻫﻨﺮ" ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻭﻳﮋﻩ ﻧﻤﺎﻳﺶ ﻋﻜﺲ ﺑﺮﮔﺰاﺭ ﻣﻲ ﮔﺮﺩﺩ. 
ﺣﻀﻮﺭ ﺳﺒﺰ ﺷﻤﺎ ﺭا ﺩﺭﻳﻦ ﻧﻤﺎﻳﺸﮕﺎﻩ ﻋﺰﻳﺰ ﻣﻲ ﺩاﺭﻳﻢ.
ﺟﺎﻳﮕﺎﻩ: ﺟﺎﺩﻩ ﺷﻬﻴﺪ ﻣﺰاﺭﻱ, ﭘﻞ ﺧﺸﻚ, ﻣﺎﺭﻛﻴﺖ ﻋﻆﻴﻤﻲ, ﻣﻨﺰﻝ ﭼﻬﺎﺭﻡ, ﺧﺎﻧﻪ ﻧﻤﺎﻳﺶ ﻫﻔﺖ ﺑﺮﮒ ﻫﻨﺮ.
ﮔﺎﻩ: ﺭﻭﺯ ﭘﻨﺞ ﺷﻨﺒﻪ, ﺳﺎﻋﺖ 2:00 ﺑﻌﺪ اﺯ ﻇﻬﺮ.
پ.ن: ﻧﻤﺎﻳﺸﮕﺎﻩ ﮔﺮﻭﭘﻲ ﻋﻜﺲ ﺑﺎ آﺁﺛﺎﺭي اﺯ ﺑﺼﻴﺮ "ﺳﻴﺮﺕ ", ﻧﺠﻴﺐ "ﻓﺮﺯاﺩ", ﻣﺤﻤﺪ "ﻓﺪاﻛﺎﺭ" و ﺁﺻﻒ "ﺗﻼﺵ".


فقط برای یگانه رهبر و پدر عدالت خواه


(بابه مزاری)


نبشته:Maten Shahidzada
.......................................................................

هزاران درد است،و هزاران آرامش
اما تو نیستی
هزاران غم است،و هزاران راه حل
اما تو نیستی
هزاران قطره یاقوت،و هزاران مروارید چشمانم، در فراقت چکید
اما تو نیستی
هزاران گل مینا،در باغچه ی کوچک قلبم،برای زیر قدم ات شگوفه کرده است
اما تو نیستی
دریا هزاران امواج را به ساحل رسانده است،من هنوز منتظر موج نا رسیده ام
اما تو نیستی
هزاران شمع در انتظارت آب شد،و هزاران پروانه مرده است
اما تو نیستی
هزاران دسته گل مینا در انتظار بوسیدن، دستان گرمت خوشکید
اما تو نیستی
هزاران ستاره ی امید در نگاه من شکست
اما تو نیستی
هزاران پرنده فراق تلخ ات را در آسمانها فریاد زد،و آسمان بغضش را شکست و گریست
اما تو نیستی
هر روز عمر همه ی زیبایی ها میگذرد
اما تو نیستی

نگران نباش،مهربان مسافر شهر غریب من
اگر هیچ زیبای روی صورت دنیا ، باقی نماند و دنیا پیر و فرسوده شود
تو که بر گردی با وجود خودم ،همه ی زیبای های آمدنت را بر می گردانم
کافیست تو بیایی
از وجود خودم برایت شمع روشن میکنم
کافیست تو بیایی
از دیده گانم درخشان ترین ستاره ،و از صورتم پر نور ترین ماه
کافیست تو بیایی
زیبا ترین دسته گل مشکی،از موهایم برای بوسیدن دستانت و زیر قدمهایت میسازم
کافیست تو بیایی

آره تو باید بیایی،و این دنیای وابسته به خودرا،از پیری و فرسوده گی با لبخند معجزه آسایت،نجات دهی
بیا با یک لبخند،از یک گوشه'غنچه ی احساست،به دنیایم آرامش ببخش
با دستان مهربان ذاء ات قلب رنج دیده ام را نوازش کنی
آره تو باید بیای
تا اشک چشمانم بخشکد،و پرنده ی خموش آرزو هایم به آسمانی آروزها پرواز کند
آره تو باید بیایی
تو که برگردی،دیگر همه چیز و همه زیبایی ها هست
اما درد و غصه ها نبست
تو که برگردی،دیگر فاصله ها می میرد،و تلخی فراقت اشک و فریاد های تلخ نیست.دیگر هیچ بدی ها نیست
کافیست که تو بر گردی


بر گرفته از صفحه فیسبوک متین شهید زاده