Thursday, June 30, 2016

پلیس برای مردم نه برضد مردم

نبشته :بشیر عاصی
دختری پانزده/شانزده ساله با چشم‌های کشیده و قد باریک در وسط چهار مردی که پیراهن‌تنبان افغانی پوشیده بودند اسیر شده بود. دخترک هق‌هق گریه می‌کرد و نزد مردها التماس و اما مردهای که در زیر پیراهن‌شان مخابره داشتند مدعی بودند که پلیس‌مخفی هستند و مسولیت کاری‌شان اقتضا می‌کند تا برای حفظ نظم‌عمومی سعی کنند. این پلیس‌های‌مخفی با اداها و سوالات که از آن دوشیزه می‌پرسیدند چون گرگی شده‌بودند که گویا طعمه‌ای دریافته‌اند و هر آن ممکن آن طعمه را دریده و قورت بدهند. هفدهم روزه هوایی بسیار گرم و سوزان، دوشیزه با عینک آفتابی در چشم و بوتل‌آبی در دست در چنگ پلیس افتاد. پلیس‌های‌مخفی بی‌آن‌که به لایحه وظایف‌شان مروری کنند بر سر دوشیزه اشپلاق زده، او را ایست کرده و بی‌هیچ پرس‌و‌جویی اولین سیلی را به صورت‌اش می‌کوبد. با کوبیدن سیلی موهای دخترک بر صورت‌اش پریشان شده و عینک‌اش به‌فاصله چشم‌گیری به‌دور می‌افتد. دوشیزه از بیم زیاد چون درخت بیدی می‌لرزید و سرشک‌هایش از روی گونه‌هایش به‌پایین می‌افتاد. پلیس با لحن رکیک پرسید: دختر أرامی‌* حرام‌زاده چرا روزه می‌خوری؟ چرا ایجاب* نکرده و مثل شادی خوده جور کدی؟ پلیس‌های‌مخفی با پرسیدن‌ ازین مثل سوالات سعی داشتند دختر را تحت تاثیر قرار داده و لحظاتی را با او مضمون ساخته و مقدار پولی را به جیب بزنند.

نکاتی قابل‌توجه:

۱: پلیس‌های‌مخفی هیچ صلاحیتی در خصوص پرس‌و‌جوی شهروندان مبنی بر روزه‌گرفتن/نگرفتن ندارند. 

۲: پلیس‌های‌مخفی در هیچ‌صورتی نمی‌توانند شهروندی را مورد ضرب‌و‌شتم قرار بدهند و در صورت ایجاب شرایط صرف به‌احضار شخص در حوزه‌امنیتی مربوطه بایستی بسنده کنند.

۳: پلیس‌های‌مخفی در خدمت مردم اند و باید برای مردم باشند تا بر ضد و اذیت مردم

۴: پلیس‌های‌مخفی باید فهم کافی از اوضاع و حالات و با درنظرداشت آن اوضاع اقداماتی را سر دست بگیرند در حالی‌که آن چهار مرد پلیس بی‌هیچ توجهی به اوضاع آن خانم، او را تحقیر کرده و مورد لت‌و‌کوب قرار دادند.

*أرامی (حرامی) 

*ایجاب (حجاب)


احساس یک معلم آرژانتینی نسبت به لیونل مسی !

یک معلم آرژانتینی در نامه ای احساسی به لیونل مسی، از او خواست خداحافظی اش از تیم ملی فوتبال این کشور را پس بگیرد.
در بخشی از این نامه که در شبکه های اجتماعی آرژانتین به طور گسترده منتشر شده، آمده است :" تسلیم نشو؛ پیراهنی که به رنگ پرچم کشورمان است را کنار نگذار زیرا وقتی آن پیراهن را به تن می کنی، نماینده همه ما آرژانتینی ها هستی. همه ما منتظر مدال و جام نیستیم ما فقط به خاطر اینکه یکی از ما هستی، احساس غرور می کنیم.
لطفا کاری نکن که شاگردانم فکر کنند دوم شدن، شکست است و اینکه ارزش یک انسان، به خاطر پر بودن تالار افتخاراتش است و یا اینکه شکست خوردن در یک بازی، از دست دادن افتخار است.
شاگردان من باید درک کنند که قهرمانان نجیب که می توانند پزشکان، سربازان، معلمان یا بازیکنان فوتبال باشند، آنهایی هستند که تمام تلاش شان را به خاطر دیگران انجام می دهند؛ هرچند می دانند که بقیه شاید چندان برای کار آنها ارزش قائل نشوند؛ می دانند که اگر یک جام ببرند، آن متعلق به همه خواهد بود اما اگر شکست بخورند، تنها خودشان مقصر هستند. همه در مورد جسارت صحبت می کنند اما من به قدرت قلب تو ایمان دارم."

Wednesday, June 15, 2016

جان آدمی اهمیت دارد

منوچهر طاهریان:
خط دیورند را یک پشتون امضا میکند. تجاوز بر خاک افغانستان را یک سفیر پشتون امضا میکند. (مستقیم پشتون گفتم چون نظام فرصت برابر برای شهروندانش فراهم نمیکند تا همه سهیم باشند و کارکشته ترین نیروی انسانی برگزیده شود. بجای آن بچه خاله را مستقر میکند.) نتیجه آن کشتار انسان است. کشتار آدم های که خود را جز این خاک میدانند. پشتون که امضای زاخیلوال را ندیده ولی برای آن کشته خواهد شد. تاجک که جز استمرار بی توجهی دولت به خانواده اش چیزی نصیب اش نمی شود. برادرش در کندوز به گروگان گرفته شده است. اما او از وطن دفاع میکند.  هزاره به دفاع از خاک میهن رفته است تا دوشادوش پشتون و تاجک و ن برزمد. اما، در وطن، خانه اش به آتش کشیده می شود. پدر اش زیر تبر کوچی تکه و پارچه می شود. نسبت به مادرش بی حرمتی شده و دندان هایش با قنداق تفنگ کوچی می شکنند. زن و فرزند اش بی خانه می شود. زمین اش چریده می شود. 
کلید استمرار و توقف جنگ را یک وطن فروش در دست دارد. اما از هر دو طرف انسان کشته شده است. جان آدمی گرفته می شود. برای پشتون، تاجیک، هزاره و ازبک جان آدمی اهمیت دارد و شجاع و دلیر آن است که به جسد دشمن نیز حرمت نهد. حرمت نهادن اما هزینه دارد. هزینه ای به قامت جفای ملاعمر، حکمتیار، کرزی، غنی و غمی به بلندای به بازی گرفتن مردم توسط اتمر و زاخیلوال؛ که جان آدمی را اهمیت نداده اند. و کلید جنگ را مطابق میل شان می گردانند. تنها کارشان انبار عقده های قومی و برجسته کردن عصبیت های قومی است. برای فرار از بدنامی و گریز از محکمه عامة مردم، به کاردهایش دستور میدهند، تا حرمت نهادن به جسد بی جان آدمی را وطن فروشی نام نهند. دیپلمات هایش چنان بوتل زهرپاش می شوند. زهر می پاشند. تفرقه می افکنند. وطن فروشی می شوم با حرمت نهادن به جسد بی جان آدمی ولی وطن پرست نمی شوم با شکستاندن دندان مادری در بهسود و به گروگان گرفتن پدر، پسر و زن و فرزند شهروندان.

چند نکته مورد نبرد تورخم

کاظم احسان
عمر زاخیلوال سفیر می شود می رود در اسلام آباد موافقت نامه امضا می کند، آن وقت چند سرباز مظلوم گرسنه و خسته به سنگرها فرستاده می شوند، تا بهای این امضا را با پاره پاره شدن پیکرهای شان بپردازند. از شاه شجاع تا عبدالرحمان از عبدالرحمان تا نورمحمد ترکی، ملاعمر و سرانجام حامد کرزی و حالا سفیر برگزیده ای اشرف غنی، پای سند های فروش این خاک را بزرگان یک گروه قومی امضا کردند و پای سرباز خارجی را نیز همین ها به افغانستان باز کرده اند. اما حالا اتهام خیانت و وطن فروشی را اینها به دیگران زنند. مثلا از دیپلمات تا فعال مدنی اش چسبیده اند به جان جعفر عطایی که برای سرلشکر جوادعلی چنگیزی آرزوی مغفرت کرده است. آخر این جنگ قبایلی نیست که تا بیخ گلو پر از نفرت دشمن باشی، اگر انسان باشید واقعا آنقدر شرف و بزرگی داشته باشید که بتوانید برای به خاک افتادگان دشمنان تان  نیز آرزوی  رحمت و مغفرت کنید... هرچند که در این جنگ واقعا دشمن مشخص نیست. ما نمیدانیم آنکه از پشت خنجر می زند و وطن می فروشد دشمن است و یا آنهای که از جلو با توپ و تانگ به مقابله برخواسته اند دشمن اند. اگر واقعن  وطن پرستید بروید در همان لوی پکتیا و لوی قندهار تان بجای استفاده از واحد پول پاکستان، استفاده از واحد پول کشور خود تان را ترویج کنید، تا آب به آسیاب دشمن نریزید. اگر توانستید این کا را کنید در وطن پرستی شما تردیدی نیست. 

 بلی، من برای آن جنرال فداکاری پاکستانی که تا آخرین نفس پای آرزوهای وطنش ایستاد و جان داد درود می فرستم و آرزوی آرامش ابدی می کنم. پاکستان برای بقیت السیف های عبدالرحمان حد اقل وطنی بهتر از افغانستان بوده است. علی رغم کشتار مذهبی هدفمند هزاره ها توسط گروههای تکفیری در پاکستان، این کشور برای هزاره ها نسبت به ایران و حتی افغانستان  وطنی مهربانتری  بوده است. هزاره ها در پاکستان به بالاترین مدارج نظامی یعنی درجه مارشالی رسیده اند و در حساس ترین شرایط جنرال محمد موسی خان فرماندهی کل ارتش این کشور را بدوش گرفته است. هزاره علی رغم جمعیت ناچیز آن دهها افسر بلند رتبه در ارتش پاکستان دارد که بدون هیچ تبعیض و موانع مدارج نظامی را طی می کنند و  ایفای وظیفه می کنند. دهها پروفیسور هزاره در بهترین دانشگاههای پاکستان بدون موانع و تبعیض مشغول تدریس هستند. اما این وطن برای هزاره جز قتل عام های پی در پی،  حذف بی وقفه و تبعیض بی پایان چه به ارمغان آورده است؟ سرباز هزاره از وجب به وجب این خاک دفاع می کند. بروید سری بزنید به تمام قبرستانهای هزاره جات، یا سری بزنید به قبرستان های عمومی غرب کابل در تپه قوریغ و کارته سخی، روی قبرهای بی شماری بیرق افغانستان نصب شده است و روی سنگ قبر نوشته اند شهید فلانی که در دفاع از وطن در هلمند، قندهار، کنر و یا زابل کشته شده است. اما افسر هزاره هیچ وقت لوی درستیز نمی شود، وزیر دفاع نمی شود، رییس امنیت و وزیر داخله نمی شود،  در حالیکه بی لیاقت ترین افسر زیر دستش چون از قوم حاکم است می تواند بر کلیدی ترین پست دفاعی کشور تکیه بزند و به او فرمان صادر کند. باسوادترین استاد هزاره باید از فیلتر امتحان بی سوادترین افراد دانشگاه کابل بگذرد تا هیچ وقت استاد نشود. حالا تو بگو کدام وطن، کدام هموطن؟  کدام خاک؟ کدام دشمن؟ من به کدام دلیل بروم در سنگر برای این وطن بجنگم در حالیکه هنوز شهروند بی حق و حقوق و درجه دوم هستم. من از کجا مطمیین شوم که سنگرم فروخته نشده است و خونم به هیچ ریخته  نشده است. من به کدام دلیل به تورخم بروم و بجنگم در حالیکه خانه های بهسود توسط هموطنم در آتش می سوزد. من چرا برای وطنی بجنگم در حالی که اکثریت مطلق هموطن پشتونم آرزو دارند مرا از پشت سر گردن بزنند.  برای من انسانیت مهم است نه آن حس دروغ ناسیونالیستی و همصدای احمقانه با آنهایی که جز خیال کشتارت چیزی بر سر ندارند. با احساسات نمی شود ره به جای برد و دری را گشود. باید منطقی باشیم و به گذشته و فردای بعد از جنگ تورخم هم فکر کنیم. همین ها به خاطر کار درست یا نادرست عطایی در لندن با شما چکار کردند. از روشنفکر تا فعال مدنی اش بدون استثنا کاری عطایی بر تمام جنبش و هزاره تعمیم دادند و حسرت برگشت عبدالرحمان در سر پروراندند.  ما نباید احمق و کوته نگر باشیم. اول برابری بعد برادری و هموطنی، هرگز این نکته را فراموش نکنیم. دوم اینکه جنگ نابرابر جنگ احمقانه است.

Monday, June 6, 2016

رمضان نوشت

ماه رمضان  رنگ داشت ، بو داشت . رنگ اش سفيد و خاكسترى بود . سحرهاى سفيد سفيد از نوع روح از نوع پاااااك ، از نوع خواستن و تلاش و ژرف ...و روزهايش خاكسترى بود ... تشنه ، خسته ، بى رمق . 
و حال و هوايش محكم بود چون اراده .  پيوستگى تمام اعضاى خانواده و اقوام در سحرى ها ، مراسم دعا ... و رنگين و پر جذبه بود چون افطارى ها . افطارى هايش  پر از شوق توانستم و شدم بود . لبريز از اشك شوق و وصل ... و" مثل نقره تميز . " 

بوى رمضان 
و بوى رمضان بوى عطش ، آآآب و گلاب و زعفران و ... و عطر ديوار آب پاشى شده و مرطوب كاهگلى نزديك نتوانستن ، نزديك تشنگى هاى ساعات آخر روز .... 
بوى دعا و افطار و نان  تازه  ... بوى پهن كردن سفره اى كه هيچ كس را جا نمى گذاشت . 
 حس و حال و بويى كه همه را پيش از موعد دور هم جمع مى كرد و مى توانستى دل دل كنى براى لحظه تازه و نو ، و مزه مزه كردن اولين جرعه گلاب و نبات گرم ... لحظه حضور ...
لحظه اى كه همه چيز روبرويت پهن بود ... اما در يك لحظه ناغافل تو ديگر اينها را نمى خواستى و مجذوب جذبه اى بودى كه تورا مهمان حضور روشن روشن روشنش كرده بود ، آنگونه كه هستى در كف دستانت بود و به او مى نگريستى . 
براى بچه ها حضور از همه ملموس تر بود ، ما در اين حضور روشن مى رقصيديم . 
بى آنكه توجه كنيم يا كه بخواهيم بدانيم كه چرا ؟؟؟؟ چرا مادرمان در اين وجد چشمانشان خيس خيس مى شود يا پدر غرق سكوتى ژرف ميشود !!!! 
بچه ها در سحرهاى ماه رمضان جا نمى ماندند . هر چقدر كه اين خواب شيرين بود ، صداى دعاى سحر و بهم خوردن قاشق و چنگال و بشقاب و بوى غذاى خوش عطر سحرى لذيذ تر .... 
وقتى كه نور اتاق ديگر و آشپزخانه به محل خواب تاريك ات مى خورد مثل يك دعوت نورانى بود كه آرام آرام دستت را مى گرفت و خواب آلود و با چشمانى نيمه باز به سر سفره ميبردت . سفره اى كه در هيچ و زمان و مكان ديگرى چنين هوس انگيز و آرامش بخش نبود .  هر چند كه سعى ميكردند هيچ صدايى بچه ها بيدار نكند تا بتوانند با خودشان خلوت و راز و نياز كنند . 
آه .......

ماه رمضان آمد ای یار قمر سیما
بربند سر سفره بگشای ره بالا
ای یاوهٔ هر جایی وقتست که بازآیی
بنگر سوی حلوایی تا کی طلبی حلوا
یک دیدن حلوایی زانسان کندت شیرین
که شهد ترا گوید: « خاک توم ای مولا »
مرغت ز خور و هیضه مانده‌ست در این بیضه
بیرون شو ازین بیضه تا باز شود پرها
بر یاد لب دلبر خشکست لب مهتر
خوش با شکم خالی می‌نالد چون سرنا
خالی شو و خالی به لب بر لب نابی نه
چون نی زدمش پر شو وانگاه شکر می‌خا
بادی که زند بر نی قندست درو مضمر
وان مریم نی زان دم حامل شده حلویا
گر توبه ز نان کردی آخر چه زیان کردی
کو سفرهٔ نان‌افزا کو دلبر جان افزا
از درد به صاف آییم وز صاف به قاف آییم
کز قاف صیام ای جان عصفور شود عنقا
صفرای صیام ارچه سودای سر افزاید
لیکن ز چنین سودا یابند ید بیضا
هر سال نه جوها را می پاک کند از گل
تا آب روان گردد تا کشت شود خضرا
بر جوی کنان تو هم ایثار کن این نان را
تا آب حیات آید تا زنده شود اجزا
ای مستمع این دم را غریدن سیلی دان
می‌غرد و می‌خواند جان را بسوی دریا
سرنامهٔ تو ماها هفتاد و دو دفتر شد
وان زهرهٔ حاسد را هفتاد و دو دف تر شد
بستیم در دوزخ یعنی طمع خوردن
بگشای در جنت یعنی که دل روشن
بس خدمت خیر کردی بس کاه و جوش بردی
در خدمت عیسی هم باید مددی کردن
گر خر نبدی آخر کی مسکن ما بودی
گردون کشدی ما را بر دیده و بر گردن
آن گنده بغل ما را سر زیر بغل دارد
کینه بکشیم آخر زان کوردل کودن
تا سفره و نان بینی کی جان و جهان بینی
رو جان و جهان را جو ای جان و جهان من
اینها همه رفت ای جان بنگر سوی محتاجان
بی‌برگ شدیم آخر چون گل زدی و بهمن
سیریم ازین خرمن زین گندم و زین ارزن
بی‌سنبله و میزان ای ماه تو کن خرمن
ماییم چو فراشان بگرفته طناب دل
تا خیمه زنیم امشب بر نرگس و بر سوسن
تا چند ازین کو کو چون فاختهٔ ره‌جو
می‌درد این عالم از شاهد سیمین تن
هر شاهد چون ماهی ره‌زن شده بر راهی
هر یک چو شهنشاهی هر یک ز دگر احسن
جان‌بخش و مترس ای جان بر بخل مچفس ای جان
مصباح فزون سوزی افزون دهدت روغن
شاهی و معالی جو خوش لست ابالی گو
از شیر بگیر این خو مردی نهٔ آخر زن
پا در ره پرخون نه رخ بر رخ مجنون نه
شمشیر وغا برکش کآمیخت اسد برکن
ای مطرب طوطی خو ترجیع سوم برگو
تا روح روان گردد چون آب روان در جو
ای عیسی بگذشته خوش از فلک آتش
از چرخ فرو کن سر ما را سوی بالا کش
با خاک یکی بودم ز اقدام همی سودم
چون یک صفتم دادی شد خاک مرا مفرش
یک سرمه کشیدستی جان را تو درین پستی
کش چشم چو دریا شد هرچند که بود اخفش
بی‌مستی آن ساغر مستست دل و لاغر
بی‌سرمهٔ آن قیصر هر چشم بود اعمش
در بیشهٔ شیران رو تا صید کنی آهو
در مجلس سلطان رو وز بادهٔ سلطان چش
هر سوی یکی ساقی با بادهٔ راواقی
هر گوشه یکی مطرب شیرین ذقن و مه‌وش
از یار همی پرسی که عیدی و یا عرسی
یارب ز کجا داری این دبدبه و این کش
در شش جهة عالم آن شیر کجا گنجد
آن پنجهٔ شیرانه بیرون بود از هر شش
خورشید بسوزاند مه نیز کند خشکی
از وش علیهم دان این شعشعه و این رش
نوری که ذوق او جان مست ابد ماند
اندر نرسد وا خورشید تو در گردش
چون غرقم چون گویم اکنون صفت جیحون
تا بود سرم بیرون می‌گفت لبم خوش خوش
تا تو نشوی ماهی این شط نکند غرقت
جز گلبن اخضر را ره نیست درین مرعش
شرحی که بگفت این را آن خسرو بی‌همتا
چون گویی و چون جویی لا یکتب و لا ینقش
آن دل که ترا دارد هست از دو جهان افزون
هم لیلی و هم مجنون باشند ازو مجنون

بر گرفته شده از صفحه فیسبوک فریبا محمدی