Tuesday, April 19, 2016

Two blasts one day in kabul

"Lots of status updates with Afghans posting photos of themselves giving blood and glorifying the armed services, not a lot of people (or rather, zero people, ever) posting photos of their enlistment papers in the armed forces.
Lots of little boys crying about how there are no jobs, while army recruitment offices stand empty.
Lots of little Kabul boys saying how Afghanistan is the graveyard of empires, how they break bones, not hearts, even as the smell of fear hangs rank in the air.
I went to Marine Corps basic training when I was 18 years old. Both my parents were Harvard graduates, and my father was a pharmaceutical company executive. People told me it was 'low class' to enlist, but I didn't care. I deployed to Iraq twice even though I knew the war was a sham from the beginning (in that case, actually, the brave thing would have been to conscientiously object to the deployment and go to jail, but I wasn't so brave back then).
Lots of talk from these Afghans about how much they love this country, but the Afghans in the West don't want to live here (and when they do come visit they act like they're rock stars), and the Kabuli city people already have half a foot in the suitcase.
And me? This is not my fight, but if I see a Talib in my neighborhood I will kill it if I can. No running away, no living afraid. I will spend my short time in this world living on my terms."
David Fox writes from Kabul!

Monday, April 18, 2016

میثاقِ گرسنه‌گان رفت

در وادی گرگ‌ها کسی به فکر گرسنه‌گان نبود، هیچ کسی اشکِ یتیمی را پاک نمی‌کرد، به ناله‌های دهقان گوش نمی‌نداد و به زخم‌ِ شانه‌‌ی کارگری مرهمِ نمی‌گذاشت بلکه بنام اشرافیت و روحانیت چپ و راست آدم می‌خوردند، دزدی می‌کردند و برده می‌گرفتند، میر و خان  نمادِ ثروت وقدرت بودند، ملا با آیه‌هایی از شکمِ شان این قدرت و ثروت را مشروعیت دینی و مذهبی می‌داد، سید فرشته‌ی نجات بود، با زنجیرِ جهالت اکت و ادای نسل امامان را در می‌آوردند، به دهن‌ها تُف می‌کردند و ادعای تقدس بودن و پاک بودن را داشتند، صرف برای نان و ثروت اما از نظر دینی نیز این آیه قرآن را فراموش کردند که برتری آدم‌ها تنها به تقوی و پرهیزگاری  آن‌هاست.
اما در شب‌های سیاه و ظلمتِ این سرزمین محروم و مظلوم  شمع‌هایی ‌افرخته شدند، و بیاد کسانِ ‌سوختند که برای لقمه‌ی‌ نانِ جان می‌کندند، عرق پیشانی می‌ریختند، بنده‌گی و بردگی را تحمل می‌کردند. برده‌ها کفش‌های اربابان را پیش می‌کردند، شکم ملا را پُر و دست سید را بوسه می‌کردند، اما نسلی از راه رسید که صرف به انسانیت باور داشتند و برای عدالت مبازره می‌کردند، نه به لنگی خان باج می‌داد و نه به چپن ملا باور داشت و نه به زنجیر سید اعتقاد، تنها برای توده‌های زحمت کش کار می‌کردند و مبارزه، شعر برابری می‌سرود و ترانه‌ی برادری می‌خواند و به عدالت عشق می‌ورزید.
بدون شک کریم میثاق از همین نسل بود کریم به لحاظ  تبارِ هزاره بود و مغز متفکر خلقی‌ها به حساب می‌آمد، برخلاف دیگران، میثاق از معدود چپی‌های بود که همانند خیبر، اکرم یاری و عزیزطغیان  سوسیالیسم را هم تئوری می‌دانیست و هم انقلابی عمل می‌کرد و هم صادقانه رفتار، اما میثاقِ که برای وطن مبارزه کرد به دیار غربت آرام جان داد و مظلومانه خاموش شد، از کریم، بیشتر از سی جلد کتاب درباره‌ی سیاست، شعر و رمان باقی مانده است و دردل تاریخ جاوید باقی خواهد ماند.
در زمان حکومت چپی‌ها سواد ارزش داشت،  کتاب خواندن و نوشتن اصل بود اما در حکومت مجاهدین اوباشی، چپاول و ویرانی به اوج رسید، حکومت خلقی‌ها هم سرود ملی ساخت و هم ترانه‌های میهنی اما از مهاجدین وحشت، ترور و چاقو باقی ماند، تا بینی خدیچه راببرند و رخشانه را سنگسار کنند.

Saturday, April 16, 2016

شهید تورن نبی زاده

" من گنگ خوابدیده و خلقی تمام کر 
            من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش " 

     زندگی در وحشتکده بنام افغانستان متاسفانه با درد ، رنج و نا امیدی گره خورده است از لازمه زیستن در این ماتم سرا تجربه حوادث درد آور و  خبرهای دردناک و باور نکردنی است و دلایل متعدد زندگی مارا با مرگ این هیولای بی رحم و بی احساس عجین نموده است ، شنیدن خبر شهادت یار همدیار  ،  رفیق دیرینه نمونه اخلاق ، شجاعت ، صداقت ، علمیت و شخصیت آقای سارنوال محمد نعیم نبی زاده شوکه ام کرد و یاس تمام وجودم را فرا گرفت ، نبی زاده نمونه نسلی است که سالها بیک امید تحصیل نمود و خیال  آبادی وطن و رفاه هموطنان از آرزوهای نرسیده شان بود، وی با همین عشق و امید دانش حقوقی را فرا گرفت و از دوسال بدین سو برای حمایت از حقوق مظلومان بحیث دادستان نظامی وارد دادستانی نظامی کشور گردید و روز گذشته با کمال بی باوری در مسیر جلال آباد کابل با برخوردن به کمین نیروهای جهل و خرافه دراوج ارزشمندی و امیدواری چشم از جهان فرو بست و همه امیدها و آرزوهای را که برای رسیدن به آن سال ها زحمت کشیده بود و تحصیل علم نموده بود با خود به خاک برد روحت شاد ، یاد و خاطراتت ماندگار و جایت سبز باد ....
وحید نعیم

من ستایش هستم

خبر جنایت تکاندهنده در ورامین ایران قلب هر انسانی را به درد می آورد. کودکی آواره طعمه گرگ صفتی آدمخوار شده است. 
جنایت جنایت است؛ فرقی نمی کند که مرتکب آن دارای چه ملیتی باشد؛ اما آنچه در این میان آزاردهنده است رویه متفاوت و آپارتاید گونه رسانه ها و سیاست های حاکم بر جامعه میزبان است. اگر قضیه به گونه معکوس رخ می داد؛ یعنی جانی هویت قربانی را می داشت، آیا پیامدهای چنین جنایتی همین سکوت و بی پروایی بود ؟
با تمام تلخی و اندوهی که این جنایت بر جامعه ما و بویژه بر آنانی که طعم آزار دهنده آوارگی را چشیده اند تحمیل کرده است، ما به درستی می دانیم حساب جانی و جنایتکار از جامعه ای که او به آن منسوب است جداست. جنایت باید محکوم شود و جنایتکار باید مجازات شود. در این میان سکوت جامعه میزبان در برابر چنین جنایت ضد انسانی توجیه پذیر نیست. جامعه ای که جانی به آن منسوب است باید بپذیرد که سیاست حاکم بر رسانه های آن و نفرت پراکنی علیه مهاجران در وقوع چنین جنایت ها و این چنین سرافکندگی ها نقش بسیار دارد. در جهان امروز باید به انسان بودن جدا از تعلقات ملیتی، نژادی، فرهنگی و دینی حرمت نهاد؛ چیزی که جامعه میزبان مهاجران در ایران شدیدا به آن نیازمند است. باشد که ستایش های دیگر در پناه ارزش نهادن ما به انسانیت، مصونیت یابند.
برگرفته از صفحه فیسبوک احمد بهزاد

Wednesday, April 13, 2016

Rubaba Mohammadi

The best painter as i ever seen!
Rubaba Mohammadi is one of the best painter as i ever seen, she is taking the pen,pencil and brush with her mouth(teeth) and doing her best.
she can't move her hands and feet but she is expressing her pain with her art .
Rubaba's feet has a little movement and she can work internet with that.
We should learn from her how to use of our having opportunities  and create possible the impossibles. rubaba wants to be the master of painter.
i hope our government also help her to achieve her goals.

Lutfullah Tuffan

ربابه محمدی : هنرمند ماهر

ربابه محمدي هردو دست و پايش معيوب است، اما ميخواهد كه استاد نقاشي شود او با دهن خود چنان ظريف نقاشي ميكند كه همگان را انگشت به دهان کرده است.
چه نقاش خوبی هستم
ناز را می کشم
انتظار را می کشم
درد را می کشم
اما آنقدر نقاش ماهر نشدم
که بخواهم از کسی دست بکشم. 
اما ربابه از فقر و دست تنگي سخن ميگويد و كسي نيست از او حمايت كند، ربابه برای رسیدن به هدف بلندش، نياز به همكاري شما هموطنان دارد

Monday, April 11, 2016

سه دام مولوی حنفی

مولوی نذیر احمد حنفی بیچاره، در مصاحبه با خبرنگار زن خارجی گرفتار سه دامی شده که هیچکدام، تنها به شخص ایشان مربوط نمی‌شود.بلکه ناشی از سنت فرهنگی قوم و جامعة ایشان است. حتی ناقدان و فحاشان او نیز، از این آسیب‌ها بر کنار نیستند. این سه دام عبارتند از «نفاق»، «نگاه بدوی به زن» و  «بی اطلاعی از تکنیک».
  نفاق مد نظر من، یعنی اینکه تو در «جلوت» به گونه‌ای باشی که در «خلوت» آن‌گونه نیستی. مثلا در بیرون؛  «قانونگرا»، »اخلاق‌مدار» و «مودب» نشان بدهی و در خلوت؛ «آنارشیست» و «لاابالی» و «یاوه‌گو» باشی. به عبارت دیگر میان سه ساحت «اندیشه»، «احساس» و «رفتارت» هماهنگی نباشد و «ظاهرت» بر «باطنت» منطبق نگردد. این گونه از نفاق، مشکل فرهنگی ما در تمام عرصه‌هاست. بسیاری از اندیشه‌ها، احساسات و آداب درونی ما نشده. این است که با آنها برخورد دوگانه داریم. شاگردی که در روز امتحان دور از چشم ناظر تقلب می‌کند، رانندگانی که چراغ قرمز را رد می‌کنند، کارگران و کارمندانی که دور از چشم کارفرما کم کاری را حق خود می‌دانند و رسواتر از همه مؤمنانی که عبادت را برای رضایت مردم انجام می‌دهند و بسیار موارد دیگر، همه مصداقهایی از نفاق هستند. 
اولین دام مولوی قصه ما، همین بود. او، «ناهمزبانی» خبرنگار خارجی را برای خودش نوعی خلوت، تصور کرده بود و فارغ از حضور بیگانه، داشت با یاران خاص، حرف دلش را می‌زد. اما بی‌خبر از اینکه در مقابل دوربین است و این دام دیگر ایشان بود. یعنی بی اطلاعی از بیگانه‌ای به نام تکنیک که او را می‌پاید. حرف دل  و باور قلبی ایشان همین نوع نگاه رایج در فرهنگ ما نسبت به زن است. یعنی فروکاستن زن به جنسیت محض. ما اگر مردی را تهدید کنیم، به زنش تهدید می‌کنیم اگر زنی را هم تهدید کنیم به جنسیتش، یعنی تجاوز به او تهدید می‌‌کنیم ، آنهم تجاوزی که شهوت و خشونت رکن اصلی آن است.
انسان دور از نفاق، دچار اینگونه خبط و خطاها نمی‌شود. چون او همه‌جا و در همه حال چیزی را که باور دارد بر زبان می‌آورد، حالا چه بر منبر عام باشد یا در بستر خاص.
ابوطالب مظفری