Wednesday, March 8, 2017

تمرین خوب بودن برای مرد ها

روز جهانی زن فرا رسیده است. نه، ما گل نمی‌خواهیم یا حداقل گل کافی نیست. به‌هر حال از وقتی مرز تورخم را بسته‌اند قیمت یک شاخه گل سرخ ۱۰۰ افغانی ست. بلی باور کنید. چادر هم نه لطفا. عطر هم نه. سلیقه‌ی ما را نمی‌دانید.
بیایید روز ۸ مارچ را امسال کمی متفاوت تجلیل کنیم. از این روز تمرین خوب بودن را شروع کنید. می‌دانم خیلی دشوار است. اصلا برای خیلی‌ها مفهوم آشنایی نیست. غیور بودن، حتما. شجاع بودن، بلی. خوب بودن؟ نه. شما فکر می‌کنید خوب بودن فقط برای زنان خوب است. به همین دلیل هم ما می‌توانیم آموزگاران فوق‌العاده‌یی باشیم. ما را از کودکی خوب بودن آموخته‌اند. وقتی خوب نباشیم سر ما را می‌برند، ما را به بهانه‌یی سنگسار می‌کنند یا اگر خیلی لطف کنند فقط گوش و بینی خود را از دست می‌دهیم بنابراین زنان افغان در خوب بودن سرند. رقیب ندارند در این عرصه. از این امتیاز استفاده کنید.
خوب بودن آسان نیست. بیایید برای درس امروز از نبایدها و نکنیدها شروع کنیم. در درس‌های بعدی، به بایدها خواهیم رسید.
۱-یک مرد خوب نباید در خانه، جاده، محل کار به زنان بیگانه چشم بدوزد. همچنان به‌مجرد این‌که چشم‌تان به یک زن افتاد از سر تا پایش را با نگاه‌تان گز نکنید. ما کور نیستیم. می‌بینیم. دیگران هم می‌بینند. برای شما خوب نیست.
۲-در همین راستا، دشنام دادن به زنان رهگذر، تلاش برای لمس بدن آن‌ها، دست‌اندازی، سد کردن راه‌شان، خوب نیست. بسیار هم بد است. اتفاقا در این اواخر این کارها غیرقانونی نیز شده ست.
۳-فکاهی‌های رکیک گفتن در حضور همکاران زن و یا در غیاب‌شان ناپسندیده ست. نکنید. شرم است. خجالت هم خوب چیز است به‌خدا. گناه‌شان چیست که همکار انسان‌های بی‌ادبی چون شما شدند؟
۴-استفاده از چرس در اماکن عمومی ناپسندیده است. می‌دانم شما فکر می‌کنید قباله‌ی کل شهر به نام شماست اما چنین نیست. ما هم حق داریم روی تپه‌ها و داخل پارک‌ها قدم بزنیم بدون این‌که رفتار شما ما را آزار دهد، تشکر. حداقل به فکر کودکان رهگذر باشید.
۵-در مورد ازدواج با کودکان آهنگ نسازید و آهنگ نشنوید. «یار چهارده ساله» یعنی چی؟ وحشتناک است. قبیح است. بدتر از این هم می‌شود؟
۶-باز هم در مورد کودکان، اگر کودکی را در آغوش دارید یا کودکی در نزدیک شما بازی می‌کند لطف کنید سگرت‌تان را خاموش کنید. همچنان، لطفا دود سگرت‌تان را به روی ما پف نکنید. شیک و عاشقانه نیست. احمقانه ست.
۷-کمی کمتر در مورد طرز پوشش ما فکر کنید. اگر اندکی منطق به خرج دهیم، چادر، مو، بجلک پا، بینی و… ما ربطی به شما ندارد.
۸-وقتی در جاده‌ها از کنار ما رد می‌شوید، هارن نکنید، توقف نکنید، صدای موسیقی را بلند نکنید، سر خود را از کلکین بیرون کرده چتیات نگویید. هر که این کارها را می‌کند نمی‌تواند خوب باشد، هر تحفه‌یی هم که در روز زن بخرد کافی نیست.
۹-توقع نداشته باشید جوراب‌تان را زنان خانواده بشویند و چای‌تان را هم دم کنند. دیگر چه کنند؟ به جای شما نان را هم هضم کنند؟ کودک که نیستید. کمی به خود زحمت دهید.
۱۰-یک مرد خوب می‌داند که مهار خشم فراتر از توان انسان نیست. نیازی نیست داد بزنید یا کسی را لت‌وکوب کنید یا گلدان نو ما را بشکنانید. ما حوصله نداریم خرده شیشه‌ها را جمع کنیم. به خودباوری برسید. می‌دانم شما از آن مردانی نیست که در خانه از این کارهای بد کنید، خدا نکند. اما در خیابان هم نکنید. نیازی نیست پایان هر گفت‌وگو با دریور پهلویی‌تان در سرک لت‌وکوب باشد. از ما بیاموزید. زنان همراه خود را پیش ترافیک خجالت ندهید.
این‌ها را تمرین کنید، نوبت درس‌های دیگر هم می‌رسد.

نويسنده: بانو شهرزاد اكبر

دیگر به زنان "سیاسر" خطاب نکنیم(۸ مارچ)

نیاز به تبریک گفتن ها نیست،کافی هست که همه ی ما مردان به هیچ زن دیگر این اسم لعنتی را استفاده نکنیم (سیاه سر)هشت مارچ وقتی گرامی  هست که به آزادی های فردی زنان و به ویژه به آزادی فردی خانم خودمان ،خواهر خودمان مادر خودمان احترام بگذاریم، به خانواده ی مان عشق بورزیم که بنیاد خانواده زنان داخل خانه ای خودمان هست،به آنها احترام بگذاریم،شریک اصلی زندگی خودمان بدانیم،زنان گوهر نایاب عاطفه هست، از زنان خانواده ای خودمان درس عاطفه و از خود گذری را بیاموزیم،در مقابل عاطفه اش عاطفه داشته باشیم،آزادی را که برای دختر همسایه ی خود می خواهیم همان آزادی هارا را برای  مادر خواهر و خانم خودمان هم بخواهیم و مبارزه کنیم. بزرگترین کاری را که در حق بانوان جامعه ای خود میکنیم این هست که به هر زن و دختری نگاه جنسیتی نداشته باشیم،دست بر داشتن از خیابان آزاری زنان،پرهیز از چشم چرانی ها و یاوه گویی ها کار بسیار عظیم هست که در حق بانوان جامعه ای مان کردیم،زنان را دوست بداریم نه بخاطر صورت زیبا اش بلکه بخاطر انسانیت و عاطفه اش،زنان بزرگ تاریخ، مردان بزرگ تاریخ را به هدف والای انسانی شان رسانید، خود شهید شدند، قربانی دادند تا مردان بزرگ را مردان بزرگ و تاریخ ساز بسازند، گاندی بزرگ مدیون خانم بود که سالهای زیاد را برای هدف گاندی در بین کولی های هند معلمی کرد و مبارزه کرد،نمونه های زیاد از این دست داریم،باری فرهاد دریا دریکی از برنامه های تلویزیونی گفته بود که کسی بارا ها شهید شد تا من دریا شدم،از حاضرین در تالار سوال کرد میدانید او کی هست، او خانمم هست که برای رسیدن به هدف ام بار ها شهید شد،اما حرف آخر اینکه چیزی را که به خود می پسندی به دیگران هم بپسند،

Friday, February 10, 2017

مرحوم داکتر مبارک شاه مالستان، داکتر زندگی بخش بود!


روزی در مجلسی در مالستان در مورد داکتر مبارک صحبت شد و اینکه داکتر مبارک چی خدمات ارزشمندی در مالستان انجام داد. یکی خاطره ای را از داکتر مبارک بیان کرد که بد نیست با شما شریک بسازم.
" سالهای آخر فعالیت و زندگانی داکتر مبارک بود. ایشان در بازار شنیده دوا فروشی و مطب داشت. روزی وارد مطب شان شدم که تنهاست و به صندلی تکیه داده و دارد اشک میریزد. به محض دیدن من سریع اشکانش را پاک کرد و با گرمی مرا به حضور پذیرفت. ازش پرسیدم که داکتر صاحب خیریت است؟ چرا گریه میکنید؟ ایشان گفت خیریت است، چیزی نیست. دوباره پرسیدم که چی شده داکتر که شمارا به گریه انداخته است؟ داکتر گفت دیروز از یکی شنیدم که پیره زنی در یکی از قریه های مالستان دچار بیماری توبرکلوز (جزام) شده و خانواده شان از ترس اینکه بیماری پیره زن به دیگران سرایت نکند او را از خانه بیرون انداخته و در مغاره کوه برده است. امروز صبح اول وقت وسایل و ابزار معاینه و داروی لازم را در خریطه ای انداخته راهی آنجا.شدم و آنجا از اهالی محل قضیه پیره زن مریض را جویا شدم. آنها آدرس مغاره ای را در وسط کوه نزدیک به محل را نشانم داد و من بعد از نزدیک به 50 دقیقه پیاده‌روی خودم را به مغاره کوه رساندم. پیره زن را درحالتی یافتم که داشت با مرگ و زندگی دست و پنجه نرم میکرد.  یاس و ناامیدی، گرسنگی و سرمای سوزان از یکطرف و بیماری که داشت ذره ذره نابودش میکرد از طرف دیگر داشت ذره ذره آبش میکرد. از سرما چهره اش کبود شده بود. خودش را در پتویی پیچیده بود. کنارش پلاستیکی بود که داخلش تکه ای از نان چند روز پیش و بطری آبی که به اندازه یک قورت اب داخلش بود. سریع معاینه اش کردم و متوجه شدم که بیماری اش در حد خیلی پیش رفته ای رسیده است ابتدا بهش غذایی را که باخودم برده بودم دادم و بعد  سریع چند تا آمپول بهش تزریق کردم و سرم بهش وصل کردم و مقداری دارو را بهش خوراندم. منتطر ماندم تا سرم تمام شد و کمی سرحال شد. بعد روی کولم انداختم و به خانه اش آوردم. فرزندان و خانواده اش را خیلی سرزنش کردم و سرشان ناراحت شدم. به آنها گفتم این زن بیش از انکه مادرشما باشد یک انسان است. در قدم اول باید ایشان را به کلینیک میبردید تا مورد تداوی قرار گیرد اما شما با دستان خودتان ایشان را در مغاره کوه بردید تا ذره ذره آب شود و بمیرد.  آیا این قتل بحساب نمی آید؟ آیا این انسانیت است؟ در نهایت به آنها گفتم ایشان را در یک اتاق جداگانه اسکان بدهید و فقط ظرف و لحاف و لباس هایش را جداگانه بگذارید و شستشو کنید تا دیگران به بیماری دچار نشود.  من خودم مرتب برایش داروهایش را می اورم. شما فقط بهش غذا و داروهایش را سروقت بدهید. مادرتانن شش ماه بعد کاملا صحتش را باز میابد و دیگر هیچ خطری سلامتی ایشان و شمارا تهدید نمیکند.
گفت یک ساعت پیش از آنجا باز گشتم و از آن وقت تا بحال دارم بحال آن زن گریه میکنم. "