Tuesday, February 10, 2015

وحشتکده ای 1995



نویسنده:عبدالله وطندار
وقتی کوچک بودم، پدر خدا بیامرزم با خواهرزاده اش یک بس 302 داشت و هر هفته میان کابل و جاغوری، رفت و آمد می کرد. هر بار که از کابل پس می آمد از مهمانی های دوستان و خویشاوندانش در افشار می گفت. از محبت شان، از مهمان نوازی شان، از ویژگی های زندگی شان که برای من تبدیل می شد به بهترین داستانهای لبریز از تصویرهای زنده، شاد، رنگین و امیدوار کننده.

در نوجوانی، اگر اشتباه نکنم سال 1995 برای اولین بار به کابل رفتم. هیچ خبری از آن تصویرهای رنگین نبود. کابل یک وحشتکده ای واقعی بود. از سر و صورت شهر، وحشت می بارید. ترس و فقر را در هر گوشه ای آن می شد دید و حس کرد.

چیزی به نام افشار اصلا وجود نداشت. افشار مهمان نواز و مهربان به افسانه ها و داستانها پیوسته بود. آنچه را حالا افشار می گفتند، مجموعه ای از دیوارهای ویرانه ای وسیعی بود که در بغل کوهی در خاموشی و سکوت ترسناک، داستان وحشتی را که ساکنینش تجربه کرده بودند ، بازگو می کرد. افشار به دهان باز مرده ای می ماند که تجربه ای وحشت و ترس لحظه ای مرگ را در خودش حفظ کرده بود، و برای بیننده، داستان آن لحظه ای شوم را در خاموشی و سکوت، باز می گفت. با نزدیک شدن به این ویرانه ای وسیع، احساس می کردی، ارواح سرگردان ساکنینش از ویرانه های خانه ها، کوچه ها و محله شان پاسبانی می کردند. چه وحشتی! چه داستان وحشتناکی!

یاد قربانیان بی گناه افشار و جنگهای کابل گرامی باد.

بر گرفته از صفحه فیسبوک:Abdullah Watandar

Tuesday, February 3, 2015

ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻭﻳﮋﻩ ﻧﻤﺎﻳﺶ ﻋﻜﺲ


ﺑﻪ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﮔﺸﺎﻳﺶ "ﺧﺎﻧﻪ ﻧﻤﺎﻳﺶ ﻫﻔﺖ ﺑﺮﮒ ﻫﻨﺮ" ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻭﻳﮋﻩ ﻧﻤﺎﻳﺶ ﻋﻜﺲ ﺑﺮﮔﺰاﺭ ﻣﻲ ﮔﺮﺩﺩ. 
ﺣﻀﻮﺭ ﺳﺒﺰ ﺷﻤﺎ ﺭا ﺩﺭﻳﻦ ﻧﻤﺎﻳﺸﮕﺎﻩ ﻋﺰﻳﺰ ﻣﻲ ﺩاﺭﻳﻢ.
ﺟﺎﻳﮕﺎﻩ: ﺟﺎﺩﻩ ﺷﻬﻴﺪ ﻣﺰاﺭﻱ, ﭘﻞ ﺧﺸﻚ, ﻣﺎﺭﻛﻴﺖ ﻋﻆﻴﻤﻲ, ﻣﻨﺰﻝ ﭼﻬﺎﺭﻡ, ﺧﺎﻧﻪ ﻧﻤﺎﻳﺶ ﻫﻔﺖ ﺑﺮﮒ ﻫﻨﺮ.
ﮔﺎﻩ: ﺭﻭﺯ ﭘﻨﺞ ﺷﻨﺒﻪ, ﺳﺎﻋﺖ 2:00 ﺑﻌﺪ اﺯ ﻇﻬﺮ.
پ.ن: ﻧﻤﺎﻳﺸﮕﺎﻩ ﮔﺮﻭﭘﻲ ﻋﻜﺲ ﺑﺎ آﺁﺛﺎﺭي اﺯ ﺑﺼﻴﺮ "ﺳﻴﺮﺕ ", ﻧﺠﻴﺐ "ﻓﺮﺯاﺩ", ﻣﺤﻤﺪ "ﻓﺪاﻛﺎﺭ" و ﺁﺻﻒ "ﺗﻼﺵ".


فقط برای یگانه رهبر و پدر عدالت خواه


(بابه مزاری)


نبشته:Maten Shahidzada
.......................................................................

هزاران درد است،و هزاران آرامش
اما تو نیستی
هزاران غم است،و هزاران راه حل
اما تو نیستی
هزاران قطره یاقوت،و هزاران مروارید چشمانم، در فراقت چکید
اما تو نیستی
هزاران گل مینا،در باغچه ی کوچک قلبم،برای زیر قدم ات شگوفه کرده است
اما تو نیستی
دریا هزاران امواج را به ساحل رسانده است،من هنوز منتظر موج نا رسیده ام
اما تو نیستی
هزاران شمع در انتظارت آب شد،و هزاران پروانه مرده است
اما تو نیستی
هزاران دسته گل مینا در انتظار بوسیدن، دستان گرمت خوشکید
اما تو نیستی
هزاران ستاره ی امید در نگاه من شکست
اما تو نیستی
هزاران پرنده فراق تلخ ات را در آسمانها فریاد زد،و آسمان بغضش را شکست و گریست
اما تو نیستی
هر روز عمر همه ی زیبایی ها میگذرد
اما تو نیستی

نگران نباش،مهربان مسافر شهر غریب من
اگر هیچ زیبای روی صورت دنیا ، باقی نماند و دنیا پیر و فرسوده شود
تو که بر گردی با وجود خودم ،همه ی زیبای های آمدنت را بر می گردانم
کافیست تو بیایی
از وجود خودم برایت شمع روشن میکنم
کافیست تو بیایی
از دیده گانم درخشان ترین ستاره ،و از صورتم پر نور ترین ماه
کافیست تو بیایی
زیبا ترین دسته گل مشکی،از موهایم برای بوسیدن دستانت و زیر قدمهایت میسازم
کافیست تو بیایی

آره تو باید بیایی،و این دنیای وابسته به خودرا،از پیری و فرسوده گی با لبخند معجزه آسایت،نجات دهی
بیا با یک لبخند،از یک گوشه'غنچه ی احساست،به دنیایم آرامش ببخش
با دستان مهربان ذاء ات قلب رنج دیده ام را نوازش کنی
آره تو باید بیای
تا اشک چشمانم بخشکد،و پرنده ی خموش آرزو هایم به آسمانی آروزها پرواز کند
آره تو باید بیایی
تو که برگردی،دیگر همه چیز و همه زیبایی ها هست
اما درد و غصه ها نبست
تو که برگردی،دیگر فاصله ها می میرد،و تلخی فراقت اشک و فریاد های تلخ نیست.دیگر هیچ بدی ها نیست
کافیست که تو بر گردی


بر گرفته از صفحه فیسبوک متین شهید زاده